تبليغاتX
لطفا با کلیک بر روی ستاره این وبلاگ رو توی لیست علاقه مندی هاتون قرار بدین اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! ::. بازی نما .::
آینه
سلام

حالتون خوبه!اول یه چیزی بگم.آقا(شایدم خانوم)من موندم چیکار کنم!یکی میگه بازی دوست نداره!یکی دوست داره!یکی بازیه موبایل می خواد!یکی حالش از بازی موبایل به هم می خوره!!من که دیگه کف کردم!ولی به این نتیجه رسیدم که بهترین راه پست ترکیبیه!آآآآهههاااای!!!اونایی که از بازی بدتون میاد!این پست مختصه شماست!دیگه چی میگید!؟!این متن به هیچ وجه کپی نیست!نمی گم خودم نوشتم!ولی تایپش رو خودم کردم!چون می دونستم که یه سری از افراد حاله خوندن ندارن یا نگرانه پوله تلفنشونن این متن رو به حالت دانلود هم گذاشتم!می تونید دانلود کنید و بخونید!نظر یادتون نره!امیدوارم که خوشتون بیاد!راستی نظرتون رو در مورد نحوه ی پست ها هم بگید!از الان نویده پسته بعدی رو که بنظرم بهترین پست وبلاگ شرو بهتون میدم!منتظر باشید!


آینه

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.کلبه ی آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب ئ اثاثیه ای.اعضای خنواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکمشان را به سختی سیر کنند.اما یکسال بدون هیچ علتی محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد.در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند.

زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را از زیره کمد بیرون کشید و ورق زد.همچنان که صفحاته آن را یکی یکی ورق می زد.افراد خانواده هم دورش جمع شدند.

بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.آنها پیش از این هرگز آینه ای نداشتند.از آنجا که پول کافی برای خریدنش داشتند آن را سفارش دادند.در حدود یک هفته بعد که همه در مزرعه مشغول کار بودن مردی سوار بر اسب از راه رسید.او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند.به محض این که امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.

زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد:"جان!تو همیشه می گفتی من زیبا هستم!من واقعا زیبا هستم!"

مرد آینه را به دست گرفت و در آن نگاه کرد.لبخندی زد و گفت:"تو هم همیشه می گفتی من خشن هستم ولی من جذاب هستم!"

نفر بعدی دختر کوچکشان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:"مامان!مامان!چشمان من شبیه تو هست!"

اتفاق نا خواسته این بود که پسر کوچکشان که مثل همه پسر ها بسیار پر انرژی بود از راه رسید و پیش از هر اقدامی آینه را قاپید.او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتا ده بود.او فریاد زد:"من زشتم!من زشتم!"و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت:

"پدر!آیا من همیشه همین ریخت بودم؟"

"بله پسرم.همیشه همین ریخت بودی."

"با این حال تو من را دوست داری؟"

"بله پسرم دوستت دارم"

"چرا؟برای چه من را دوست داری؟"

"چون که مال من هستی!"

....و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است و از خدا می پرسم آیا دوسم داری؟و او همیشه جواب می دهد:"بله"

و وقتی که می پرسن چرا دوستم داری؟

او می گوید:"چون تو ماله من هستی!"


نویسنده:زهره زاهدی          انتشارات جیحون

/ نوشته شده توسط ابی در 85/11/22 و ساعت 12 |